معاشران گره از زلف یار باز کنید                               شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند               و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392 | 12:07 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

 

19 آبان بابایی بعد از دو هفته میخواست بیاد خونه. مادر هم گفته بود منم میون راه بردار بریم شیراز که بچه ها را ببینم دلم براشون تنگ شده. بابایی میون راه مادر و اقا جون و عمه سمیه و دو تا بچه هاشو آورد شیراز. ( گرچه بعدا فهمیدم به یاد ده سال قبل که چنین روزی روز بله برون ما بود خواسته دوباره دورهم جمع شیم چشمک) ما هم افتادیم به جون خونه و تمیز کردیم که جلو یارون شوهر آبرومون حفظ شه قوی بابا اینا ده و نیم شب رسیدن. و شما اینقدددددر ذوق داشتی که هی میگفتی بابا خیلی دوست دارمــــــاااا. بابا من از تو خوشحالماااا . و با دو تا پسر عمه هاتو ریحانه سادات چهارتایی افتادین به جون خونه و درعرض نیمساعت خونه منفجر شد. دلخور توی این سه روز به شما خیلی خوش گذشت . شبا دیگه پیش ما هم نمیخوابیدی. گریه گریه که پیش محمد حسین (با تلفظ شما محمد حسینگ ) بخوابم . موقعی هم که میخواستن برن گیر داده بودی چرا میخواید برید؟؟؟ بابایی ما هم بریم اصفهان .

حالا بریم سراغ عکسا

 

 

 

 

جایگاه ریحانه سادات هنگام پهن بودن سفره. البته ایشون نقش ریحون دارن وسط سفره :)

همکاری برای باد کردن بادکنک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395 | 11:05 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

پروژه پوشک گیری:

2 سال و 7 ماهه بودی که شروع کردیم شما را از پوشک بگیریم. دو روز تعطیلی پشت هم بود که از روز قبلش شروع کردیم. منم باردار بودم و خیلی سختم بود اما راهی بود که باید میرفتیم. دو هفته اول باناامیدی تمـــــــــام طی شد. 5 تا شورت آموزش داشتی که یهو 5 تاش خیس روی بند بود. تقریبا زندگی هم به گند کشیده شد. بابا که چند روز اول جا زد گفت ول کنیم. این یاد نمیگیره. بذاریم خوب عاقل بشه. اما من گفتم تا قبل دنیااومدن ریحانه باید این پروژه تموم شه. تقریبا بار این پروژه روی دوش من بود.یکماه ونیم طول کشید تا تونستی کنرل کنی خودتو. اون موقع میگفتم که سخت ترین مرحله بزرگ کردن بچه همین مرحله اس. واقعا سخت بود و طاقت فرسا.

 

نزدیکای تولد سه ساگی سید علی بود که ریحانه سادات دنیا اومد. یعنی 20 روز مونده به تولد سه سالگی. از قبل اینکه آبجی دنیا بیاد کلی مطلب میخوندیم من باب ورود بچه جدید و اینکه باید چکار کنیم که شما ضربه روحی نخوری. روزی که از بیمارستان اومدم و دیدی یه نی نی بغلمه کلااااا خودتو میزدی به اون راه که نه منو ببینی نه نی نی جدیدو!! محل نمیذاشتی. هرچیم برات هدیه و کادو خریده بودیم که دلتو بدست بیاریم اما نه!! قضیه از این چیزا پیچیده تر بود. یه بازگشت به دوران نوزادی داشتی. رفتارهای نوزادانه انجام میدادی. شیر میخواستی ، پستونک ، پوشک ، خوابیدن تو گهواره و کریر ، اذیت کردن ریحانه و ..... جوری که دیگه واقعا نمیشد با هم تنهاتون گذاشت.مرتب میپرسیدی مامان دوسم داری؟!!  رو اورده بودیم به مطالب روانشناسی که چکار کنیم این بحران بگذره. اقای دهنوی میگفت کاملا طبیعیه و بهشون سخت نگیرید . این فلش بک به دوران نوزادی اگه خوب مدیریت نشه ممکنه بمونه همینجور. ما هم تا اونجا که میشد باید مدارا میکردیم. چند ماه گذشت دیگه از یه روانشناس پرسدیم گفت اگه تا 6 ماه درست نشد باید بیاد مشاوره. 6 ماه گذشت یه مقدار رفتار شما بهتر بود اما حسادتا و اذیت کردنا سر جاش بود.یه جورایی هم حس بزرگتری داشتی میخواستی تو کارای ریحانه دخالت کنی. هم هر چی برا اون میخریدیم میخواستی بپوشی. دوران خیلی سختی بود و فقط چاره اش صبر بود. از 9 ماهگی ریحانه شما را بردیم مهد کودک . خداروشکر خوب استقبال کردی . سه ماه اول را یه روز درمیون بردیمت. از چهار سالگیم هر روز رفتی مهد. رفتارت به مرور بهتر شد با ریحانه. ریحانه هم که راه افتاد دیگه شد همبازیت. البته وسط دعواها گیس و گیس کشی هم بود اما خب میشد اقماض کرد.برا همین شبا من بیدار میموندم و ناهار درست میکردم چون وقتی بیدارید کلا باید در اختیار شما باشم.

 

خیلی شیرین زبون شدی و مرتب سوال میپرسی؟ هی میگی "چـــــــــــراااا؟!! که بعضی وقتا از بس سوال میپرسی ادم میخواد با کله بره تو دیوارخطا علاقه داری سی دی ها رو از یه شیار باریک بندازی داخل کیس کامپیوتر . توی کیس پر سی دی هس . یا قالیو لوله کنی ماشیناتو قطار کنی روش.

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 11:41 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

حدود یک سال و اندی میشه اینجا خاک داره میخوره

علتشم بارداری دوباره من بود و ویار شدید و دردهای فراوان و سرکله زدن با همکارا و اهل بیت .دیگه وقتی برای اینجا اومدن نداشتم

اما به حول و قوه الهی دوباره شروع میکنم به مطلب گذاشتن

سید علی یه آبجی ناز به نام ریحانه سادات گیرش اومده که از این به بعد خیلی از مطالب وبلاگش دو نفره های این دو تا فرشته اس




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 تير 1395 | 11:27 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

 

5 دی ماه 93 یه سفر یک هفته ای به کربلا و نجف داشتیم.من و شما و بابایی.سفر بسیار پر بار و خوبی بود و شیطنت ها و بازگوشی های شما هم بسییییار چشمگیر بود.بعضی وقتا تو حرم همکاری میکردی یا مثلا تو مسجد سهله گذاشتی اعمال را به جا بیاریم .اما یه جاهایی مثل مسجد کوفه اینقدر بدو بدو کردی و فضولی کردی که اصلا نفهمیدیم چی خوندیم چی نخوندیم.آخرشم دم ظهر دیگه اوضاعت بیریخت شده بود ، سر و صدای کاروانها هم زیاد بود و مداحها هر کی یه جا داشت بلند بلند روزه میخوند.شما هم خوابت ریخته بود به هم و فجیع داشتی اذیت میکردی.تا اینکه بابا بردت قسمت قبر حضرت مسلم که آرومتر بود و همونجا خوابوندت.یه بارم تو حرم حضرت عباس شما پیش بابایی بودی و من رفتم زیارت.از حرم اومدم بیرون که بیام سر قرار دیدم یه بچه ای داره جیییییییغ میزنه.شصتم خبر دار شد که این وروجک منه.سریع خودمو رسوندم دیدم بهله!! شما میبینی هی صدات میپیچه ، هی جیغ میزدی و کیف میکردی .ما هم تو حرم فرار را بر قرار ترجیح دادیم تا بیشتر آبرومون نره!

غذاهای رستوران هم همش مرغ و گوشت و جوجه بود و شما با این غذاها میونه نداشتی.فقط روزایی که خورش و سوپ بود غذا میخوردی.یه وروجکی عین خودت تو کاروان بود که وقتی پای هم میفتادین دوز شیطنتتون میزد بالا .مثلا تو مسجد کوفه که یه عالمه آتیش سوزوندین.تو رستوران هم از این کله میدویدید اون کله و دو تایی پای آسانسور شیشه ای می ایستادید ببینید کی میره بالا ، کی میاد پایین.منو مادر امیر علی هم لقمه به دست باید میومدیم پای آسانسور.وقتی استراحتم معمولا یا اون میومد تو اتاق ما یا شما میرفتی تو اتاق اونا و بازی میکردین.

سحرا با خودمون بیدار میشدی و معمولا تو حرم خوابت میبرد.بعد از نماز با بابا قرار میذاشتیم و من شما را میگرفتم تا بابا بره زیارت.

مداد وخودکار و کاغذ برده بودم تا تو حرم تو نقاشی بکشی و من بتونم دعا بخونم.یه بار که تو مفاتیح تو حرم ابالفضل خط کشیدیمتنظر، یه بارم من داشتم نشسته یه نماز حاجت میخوندم، صلوات شمار و مداد و کاغذ دادم بهت که بذاری من نمیاز بخونم.وسطش گیر داده بودی که میو(گربه) بکش ، آقا جون بکش ،.... ما هم وسط نماز چشم چشم دو ابرو میکشیدیم.زبان یه بارم با چند تا از همکاروانی ها جمع شدیم زیارت جامعه بخونیم اینقدر سر وصدا کردی و اینور و اونور رفتی که من کلا بیخیال زیارت خوندن شدم، حواس ملتو هم پرت میکردی.

تو هواپیما هم یه صندلی جدا داشتی اما مگه مینشستی؟!!! وایمیسادی رو صندلی و میخواستی دور و اطرافو ببینی .مهماندار هم گیر میدادن که خانوم بشونش و کمربندشو ببند.اما گریه میکردی نمیذاشتی.آخرشم یه کمربند سیار دادن و من وصل کردم به کمربند خودم و بستم به شما.

جالب این بود که این همه اذیت کردی اما ملت قربون صدقه ات میرفتن.

از سفر که برگشتیم شما یه کتاب دست میگیری و میری تو حس و میگی "ب ِ سِ الله مَخا مَخی " (بسم الله الرحمن الرحیم ) و شروع میکنی به زبون خودت دعا میخونی. یهو دستاتو میاری بالا و بلند میگی "یـــــــــــــــــا حســــــــــــــــــــــین " منو بابایی هم کلی قربون صدقه ات میریم. یا اینکه علی علی مولا میخونی.

حالا بریم سراغ عکس ، ادامه مطلب را داشته باشین خندونک



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 9:00 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

یــــــــــــا صاحب الزمان

فرزندم را نذر یاری قیام تو میکنم

او را برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن

یا مسیح حسیـــــــــــــن.ادرکنی

سومین سالی بود که تو این مراسم شرکت میکردیم. امسال شیرخوار نبودی.اما مگه میشه آدم یه بچه کوچیک داشته باشه و به یاد رباب و طفل شش ماه اش نباشه ؟!!.خدا رو شکر که نعمت مادر شدن را چشیدیم و هم نوا برا رباب برای اصغرش لالایی خوندیم.و شما را بیمه این حضرت کردیم.ان شاءالله که خودشون دست شما را بگیرن و سرباز امام زمان (عج) بشی

عکسهای سبز پوش شدن شما را میذاریم.گرچه که اصصصصصصلا نذاشتی برات پیشونی بند و ... بزنمو اینقدر گریه کردی که به همون شال سبز کفایت کردیم.اونم هی وسط کار در میاوردی!

 

بقیه عکس ها توی ادامه مطلب



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 آبان 1393 | 10:45 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد