سید علی

معاشران گره از زلف یار باز کنید                               شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند                      و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 12:01 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

شب یلدای امسال شما ماشالا عاقل شدی و حالیته که یلدا اصلا چیه. تو مهدم یه شعر شب یلدا یادتون دادن . خیلی ذوق داشتی. بابایی هم شکموووو هی میومد ذوق میکرد خوراکیا رو میدید. امسال یهووی به کله ام زد میزو شکل کرسی درست کنم. اما ماشالا به جونتون مگه میذاشتین!! هی من میزا رو مربعی میکردم شما هر چی گل میز بود میاوردی میذاشتی کنارش میگفتی این میزه مونده!! زیر کرسیم تمام ماشیناتو آوردی ریختی. ننه نقلی هم که نمیذاشت من وسایلو بچینم. همه رو پخش و پلا میکرد. فرستادمش بالا سه سوته خودم میزو چیدم. البته شب یلدامون زود تموم شد چون وسط هفته بود همه هم فرداش کار داشتن و کلاس داشتن. تند تند خوراکیا رو خوردیم و تموم شد.یک ساعتم نشد !

شعری که امسال یاد گرفتی

شب یلدا شده باز ،،، بچه ها خبرخبر
ننه سرما دوباره ،،،،برمیگرده از سفر
بابا امشب خریده ،،،آجیل و هندونه
مامان مهربونم ،،،فال حافظ میخونه
ننه جون کنار من ،،،میشینه قصه میگه
همه با هم دور هم ،،،میره تا سال دیگه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | 12:37 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

 

19 آبان بابایی بعد از دو هفته میخواست بیاد خونه. مادر هم گفته بود منم میون راه بردار بریم شیراز که بچه ها را ببینم دلم براشون تنگ شده. بابایی میون راه مادر و اقا جون و عمه سمیه و دو تا بچه هاشو آورد شیراز. ( گرچه بعدا فهمیدم به یاد ده سال قبل که چنین روزی روز بله برون ما بود خواسته دوباره دورهم جمع شیم چشمک) ما هم افتادیم به جون خونه و تمیز کردیم که جلو یارون شوهر آبرومون حفظ شه قوی بابا اینا ده و نیم شب رسیدن. و شما اینقدددددر ذوق داشتی که هی میگفتی بابا خیلی دوست دارمــــــاااا. بابا من از تو خوشحالماااا . و با دو تا پسر عمه هاتو ریحانه سادات چهارتایی افتادین به جون خونه و درعرض نیمساعت خونه منفجر شد. دلخور توی این سه روز به شما خیلی خوش گذشت . شبا دیگه پیش ما هم نمیخوابیدی. گریه گریه که پیش محمد حسین (با تلفظ شما محمد حسینگ ) بخوابم . موقعی هم که میخواستن برن گیر داده بودی چرا میخواید برید؟؟؟ بابایی ما هم بریم اصفهان .

حالا بریم سراغ عکسا

 

 

 

 

جایگاه ریحانه سادات هنگام پهن بودن سفره. البته ایشون نقش ریحون دارن وسط سفره :)

همکاری برای باد کردن بادکنک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395 | 11:05 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

شهریور ماه ، بابایی دیگه منتقل شد بندر لنگه و من توی شُک بودم که چه جوری از پس ریحانه سادات و شما و کارای اداره و خونه بر بیام. خیلی شرایط روحی بدی داشتم. همش فکر میکردم لنگ میزنم نمیتونم زندگیو جمع و جور کنم. شما دوتا هم بسیار وروجک و شیطون. اینکه قرار بود ریحانه ساداتو بذارم مهد خیلی اذیتم میکرد. دل و دماغ تولد گرفتن نداشتم. اما به خودم اومدم گفتم تا کی میخوای بشینی غصه بخوری. خودتو جمع کن دختر!! عزممو جزم کردم قبل از ماه محرم ، شب عید غدیر براتون تولد بگیرم. چون ولیمه شب غدیر هم خیلی ثواب داشت ، هم اینکه تولد بابایی و ریحانه سادات 26 شهریور بود ، تولد شمام 15 مهر ، بهترین موقع شب عید غدیر بود 29 شهریور ،اول زنگ زدم به بابا که میتونی برا عید غدیر خودتو برسونی. گفت آره. مرخصی میگیرم و میام. به فک و فامیل هم زنگ زدم و همه گفتن حتما میایم. حالا من فقط دو روز وقت داشتم. نصفشو هم که سر کار بودم! شبا هم پروژه خوابوندن شما دوتا خیلی خستم میکرد. یهو میدیدی 2 ساعت تمام من درگیر بودم. خدا رو شکر دایی مهدی اومد و همرام برا سفارش شام و کیک و خریدا اومد. وسایل تزیینو و تولد را هم از قبل خریده بودم اما چون بابایی در گیر کارای پایان نامش بود وقت نمیشد تولد بگیریم. بابا بیست وهشتم ساعت 2 شب رسید خونه ومن سواستفاده کردم گفتم تا دهنت بازه این 4 تا بادبادکو بچسبون. وسط کار بابا همون کف پذیرایی ولو شد و خوابید و من تا 4 صبح داشتم تزئین میکردم. صبحم رفتم اداره . بابا هم 31 شهریور دفاع داشت نتونست به ما کمک کنه همش سرش تو لب تاب بود. مهمونا ساعت 7 دیگه اومدن. بابا هم ساعت 8 با استادشون قرار داشت و رفت. ساعت 9 دیگه برا کیک و شام رسید . البته خب مراسم تولد خودشم بود.خدا رو شکر با همه سختی که برای من داشت جشن خوبی بود . به همه خیلی خوش گذشت. کلی هم هدیه گیرتون اومد.

ریحانه سادات که از ذوق اینقدر راه رفت که توی همه عکساش در حال حرکته. اصلا هم سمت ما نیومد برای شیر خوردن. شما هم از دیدن کادوهات خیییییلی ذوق زده بودی. اخر مجلسم دایی مهدی را کردن سوژه و کلی واسونک براش خوندن و دست زدن براش که قراره دوماد بشه

عکس های توی ادامه مطلب :)

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 شهريور 1395 | 10:47 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

اوایل به دنیا امدن ریحانه سادات شما خیلی حس خوبی نسبت بهش نداشتی. اما کم کم خیلی وابسته اش شدی. به ریحانه سادات میگفتی دُخملوت . یه بار داشتیم میرفتیم بیرون. ریحانه سادات را گذاشتیم بالا و نمیخواستیم ببریمش. شما هم گریه ، گریه که دخلموتو ببریم همرامون. یا اگه یکی به شوخی میگفت ریحانه را بدین به ما. بغض میکردی و میگفتی مال خودمونه. مامان ندیمش به مردم!

ریحانه که راه افتاد شدید پایه خرابکاری با هم و خونه را آباد میکنین دو تایی.

خیلی توضیح نمیدم. عکسها گویای مطلب هست خندونک

بفرمایید ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 21 شهريور 1395 | 2:13 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

پروژه پوشک گیری:

2 سال و 7 ماهه بودی که شروع کردیم شما را از پوشک بگیریم. دو روز تعطیلی پشت هم بود که از روز قبلش شروع کردیم. منم باردار بودم و خیلی سختم بود اما راهی بود که باید میرفتیم. دو هفته اول باناامیدی تمـــــــــام طی شد. 5 تا شورت آموزش داشتی که یهو 5 تاش خیس روی بند بود. تقریبا زندگی هم به گند کشیده شد. بابا که چند روز اول جا زد گفت ول کنیم. این یاد نمیگیره. بذاریم خوب عاقل بشه. اما من گفتم تا قبل دنیااومدن ریحانه باید این پروژه تموم شه. تقریبا بار این پروژه روی دوش من بود.یکماه ونیم طول کشید تا تونستی کنرل کنی خودتو. اون موقع میگفتم که سخت ترین مرحله بزرگ کردن بچه همین مرحله اس. واقعا سخت بود و طاقت فرسا.

 

نزدیکای تولد سه ساگی سید علی بود که ریحانه سادات دنیا اومد. یعنی 20 روز مونده به تولد سه سالگی. از قبل اینکه آبجی دنیا بیاد کلی مطلب میخوندیم من باب ورود بچه جدید و اینکه باید چکار کنیم که شما ضربه روحی نخوری. روزی که از بیمارستان اومدم و دیدی یه نی نی بغلمه کلااااا خودتو میزدی به اون راه که نه منو ببینی نه نی نی جدیدو!! محل نمیذاشتی. هرچیم برات هدیه و کادو خریده بودیم که دلتو بدست بیاریم اما نه!! قضیه از این چیزا پیچیده تر بود. یه بازگشت به دوران نوزادی داشتی. رفتارهای نوزادانه انجام میدادی. شیر میخواستی ، پستونک ، پوشک ، خوابیدن تو گهواره و کریر ، اذیت کردن ریحانه و ..... جوری که دیگه واقعا نمیشد با هم تنهاتون گذاشت.مرتب میپرسیدی مامان دوسم داری؟!!  رو اورده بودیم به مطالب روانشناسی که چکار کنیم این بحران بگذره. اقای دهنوی میگفت کاملا طبیعیه و بهشون سخت نگیرید . این فلش بک به دوران نوزادی اگه خوب مدیریت نشه ممکنه بمونه همینجور. ما هم تا اونجا که میشد باید مدارا میکردیم. چند ماه گذشت دیگه از یه روانشناس پرسدیم گفت اگه تا 6 ماه درست نشد باید بیاد مشاوره. 6 ماه گذشت یه مقدار رفتار شما بهتر بود اما حسادتا و اذیت کردنا سر جاش بود.یه جورایی هم حس بزرگتری داشتی میخواستی تو کارای ریحانه دخالت کنی. هم هر چی برا اون میخریدیم میخواستی بپوشی. دوران خیلی سختی بود و فقط چاره اش صبر بود. از 9 ماهگی ریحانه شما را بردیم مهد کودک . خداروشکر خوب استقبال کردی . سه ماه اول را یه روز درمیون بردیمت. از چهار سالگیم هر روز رفتی مهد. رفتارت به مرور بهتر شد با ریحانه. ریحانه هم که راه افتاد دیگه شد همبازیت. البته وسط دعواها گیس و گیس کشی هم بود اما خب میشد اقماض کرد.برا همین شبا من بیدار میموندم و ناهار درست میکردم چون وقتی بیدارید کلا باید در اختیار شما باشم.

 

خیلی شیرین زبون شدی و مرتب سوال میپرسی؟ هی میگی "چـــــــــــراااا؟!! که بعضی وقتا از بس سوال میپرسی ادم میخواد با کله بره تو دیوارخطا علاقه داری سی دی ها رو از یه شیار باریک بندازی داخل کیس کامپیوتر . توی کیس پر سی دی هس . یا قالیو لوله کنی ماشیناتو قطار کنی روش.

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 مرداد 1395 | 11:41 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد