معاشران گره از زلف یار باز کنید                               شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند               و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392 | 12:07 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

حدود یک سال و اندی میشه اینجا خاک داره میخوره

علتشم بارداری دوباره من بود و ویار شدید و دردهای فراوان و سرکله زدن با همکارا و اهل بیت .دیگه وقتی برای اینجا اومدن نداشتم

اما به حول و قوه الهی دوباره شروع میکنم به مطلب گذاشتن

اما دیگه وبلاگ متعلق به دو تا عزیز میشه

سید علی و آبجیش ریحانه ساداتمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 تير 1395 | 11:27 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |

 

5 دی ماه 93 یه سفر یک هفته ای به کربلا و نجف داشتیم.من و شما و بابایی.سفر بسیار پر بار و خوبی بود و شیطنت ها و بازگوشی های شما هم بسییییار چشمگیر بود.بعضی وقتا تو حرم همکاری میکردی یا مثلا تو مسجد سهله گذاشتی اعمال را به جا بیاریم .اما یه جاهایی مثل مسجد کوفه اینقدر بدو بدو کردی و فضولی کردی که اصلا نفهمیدیم چی خوندیم چی نخوندیم.آخرشم دم ظهر دیگه اوضاعت بیریخت شده بود ، سر و صدای کاروانها هم زیاد بود و مداحها هر کی یه جا داشت بلند بلند روزه میخوند.شما هم خوابت ریخته بود به هم و فجیع داشتی اذیت میکردی.تا اینکه بابا بردت قسمت قبر حضرت مسلم که آرومتر بود و همونجا خوابوندت.یه بارم تو حرم حضرت عباس شما پیش بابایی بودی و من رفتم زیارت.از حرم اومدم بیرون که بیام سر قرار دیدم یه بچه ای داره جیییییییغ میزنه.شصتم خبر دار شد که این وروجک منه.سریع خودمو رسوندم دیدم بهله!! شما میبینی هی صدات میپیچه ، هی جیغ میزدی و کیف میکردی .ما هم تو حرم فرار را بر قرار ترجیح دادیم تا بیشتر آبرومون نره!

غذاهای رستوران هم همش مرغ و گوشت و جوجه بود و شما با این غذاها میونه نداشتی.فقط روزایی که خورش و سوپ بود غذا میخوردی.یه وروجکی عین خودت تو کاروان بود که وقتی پای هم میفتادین دوز شیطنتتون میزد بالا .مثلا تو مسجد کوفه که یه عالمه آتیش سوزوندین.تو رستوران هم از این کله میدویدید اون کله و دو تایی پای آسانسور شیشه ای می ایستادید ببینید کی میره بالا ، کی میاد پایین.منو مادر امیر علی هم لقمه به دست باید میومدیم پای آسانسور.وقتی استراحتم معمولا یا اون میومد تو اتاق ما یا شما میرفتی تو اتاق اونا و بازی میکردین.

سحرا با خودمون بیدار میشدی و معمولا تو حرم خوابت میبرد.بعد از نماز با بابا قرار میذاشتیم و من شما را میگرفتم تا بابا بره زیارت.

مداد وخودکار و کاغذ برده بودم تا تو حرم تو نقاشی بکشی و من بتونم دعا بخونم.یه بار که تو مفاتیح تو حرم ابالفضل خط کشیدیمتنظر، یه بارم من داشتم نشسته یه نماز حاجت میخوندم، صلوات شمار و مداد و کاغذ دادم بهت که بذاری من نمیاز بخونم.وسطش گیر داده بودی که میو(گربه) بکش ، آقا جون بکش ،.... ما هم وسط نماز چشم چشم دو ابرو میکشیدیم.زبان یه بارم با چند تا از همکاروانی ها جمع شدیم زیارت جامعه بخونیم اینقدر سر وصدا کردی و اینور و اونور رفتی که من کلا بیخیال زیارت خوندن شدم، حواس ملتو هم پرت میکردی.

تو هواپیما هم یه صندلی جدا داشتی اما مگه مینشستی؟!!! وایمیسادی رو صندلی و میخواستی دور و اطرافو ببینی .مهماندار هم گیر میدادن که خانوم بشونش و کمربندشو ببند.اما گریه میکردی نمیذاشتی.آخرشم یه کمربند سیار دادن و من وصل کردم به کمربند خودم و بستم به شما.

جالب این بود که این همه اذیت کردی اما ملت قربون صدقه ات میرفتن.

از سفر که برگشتیم شما یه کتاب دست میگیری و میری تو حس و میگی "ب ِ سِ الله مَخا مَخی " (بسم الله الرحمن الرحیم ) و شروع میکنی به زبون خودت دعا میخونی. یهو دستاتو میاری بالا و بلند میگی "یـــــــــــــــــا حســــــــــــــــــــــین " منو بابایی هم کلی قربون صدقه ات میریم. یا اینکه علی علی مولا میخونی.

حالا بریم سراغ عکس ، ادامه مطلب را داشته باشین خندونک



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 9:00 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیدعلی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد